• گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
• اگركسی اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)
• وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )
• اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)
نوشته شده توسط باسط در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!
خودمانيم ... !!!
زمين اين همه نامرد نداشت!
نوشته شده توسط باسط در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 3:46 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باسط در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باسط در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز
وز مشرق خیال
تو، صبح تابناک تری را
سر در کنار من --
با چهره شکفته چو گلهای نسترن
لبخند می زنی.
من، آفتاب پاک تری را
در نوشخند مهر تو می بینم
در مطلع بلند شکفتن.
من، روز خویش را
با آفتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز میکنم.
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
- که دستم به دست توست! -
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.
گاهی میان مردم، در ازدحام شهر
غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم.
گویند این و آن به هم – آهسته -:
هان و هان !
دیوانه را ببینید!
بی خود ، چو کودکان،
لبخند میزند!
با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟! – آه ،
من، دور از این ملامت بیگاه ،
همچنان ،
سر مست ،
در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم ،
آخر، چگونه بانگ برآرم که :- عاقلان!
دیوانه نیستم،
به خدا.......



نوشته شده توسط باسط در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت
چه راه دور !
چه راه دور بی پایان!
چه پای لنگ !
نفس با خستگی در جنگ ، من با خویش ، پا با سنگ
چه راه دور
چه راه دور بی پایان ...

نوشته شده توسط باسط در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت

هرگاه از کاری ترسیدی خودرا در
آن بینداز؛ زیرا ترس از آن کار ؛
زیانبارتر از اقدام به آن کار است
هر امیدی ؛ غیر از امید به خدا
دیوانگی است
هر ترسی جز ترس از خدا
بیماری است
انسانی که کار بزرگی رامی خواهد
انجام بدهد ؛باید تحملش راهم بالا ببرد
نوشته شده توسط باسط در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 2:9 موضوع | لینک ثابت
|
باز باران در سکوت خلوت تنهائیم می زند بر تارو پود هستیم باز باران در میان خواب شور انگیز من بی قرارم می کند ،همچون سپند باز باران راه می یابد درون سر من تا گشاید عقده دیرین من باز باران در میان دشت های بی کسی می زند بر استخوان خستگی برای خواندن ادامه این شعر به ادامه مطلب مراجعه کنید |
نوشته شده توسط باسط در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

در تمام لحظات تنهایم هیچ کس خلوت تنهایم را حس نکرد ، آسمان غم گرفته، هیچ گاه برکه ی طوفانیم را حس نکرد.
××××××××××
فهرست اصلی
دوستان
***زندگی***
پوپی
Quick Amozsh(محسن شبانی)
یاد داشت های یک دانشجوی جامعه شناسی(علی رجنی)
دکتر رضا فاضلی
قایقی تنها ولی پر از شن های رنگی(سارا)
مورچه ای که سایه ای کوچک دارد(ترنم)
music for iran(امیر)
پسرک تنها
دنیای من(گل آرا)
تنهای تنها(فریبا)
بازنده شطرنج زندگی (الف رها)
لی لی حوضک(گیلدا)
قشنگ ترین(لاله)
دختر عاشق (نرگس)
سرزمین تنهایی
غریبه(صادق عزیز)
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY