تبليغاتX
خلوت تنهایی

خلوت تنهایی

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست. دکتر شریعتی

بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:6  توسط باسط 

بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:5  توسط باسط 

هفت نصیحت مولانا

 • گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)

 • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

• اگركسی اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)

• وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

• بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

 • اگر می‌خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:49  توسط باسط 

مطلبی از ساناز عزیز..

 

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن

 

اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!

 

خودمانيم ... !!!

 

زمين اين همه نامرد نداشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:46  توسط باسط 

غرور

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم ... ، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49  توسط باسط 

فقط خدا..

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط باسط 

از مشرق خيال

cartpostaleto.blogfa

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو، صبح تابناک تری را

 سر در کنار من --

با چهره شکفته چو گلهای نسترن

لبخند می زنی.

 

من، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.


من، روز خویش را

با آفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز میکنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

- که دستم به دست توست! -

من، جای راه رفتن،

پرواز میکنم!

  

آن لحظه ها که  مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم، در ازدحام شهر

غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم.

 

گویند این و آن به هم – آهسته -:

هان و هان !

دیوانه را ببینید!

بی خود ، چو کودکان،

لبخند میزند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟! – آه ،

من، دور از این ملامت بیگاه ،

همچنان ،

سر مست ،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم ،


آخر، چگونه بانگ برآرم که :- عاقلان!

دیوانه نیستم،

به خدا.......

به خدا سخت عاشقم!

فريدون مشيري    474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:26  توسط باسط  | 

چه راه دور !
چه راه دور بی پایان!
چه پای لنگ !
نفس با خستگی در جنگ ، من با خویش ، پا با سنگ 
چه راه دور
چه راه دور بی پایان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:12  توسط باسط 

 

مهربانی

 

 

هرگاه از کاری ترسیدی خودرا در

 

آن بینداز؛ زیرا ترس از آن کار ؛

 

زیانبارتر از اقدام به آن کار است

 

هر امیدی ؛ غیر از امید به خدا

 

دیوانگی است

 

هر ترسی جز ترس از خدا

 

بیماری است  

 

 

انسانی که  کار بزرگی رامی خواهد

 

انجام بدهد ؛باید تحملش راهم بالا ببرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:9  توسط باسط 


 

 

باز باران

در سکوت خلوت تنهائیم

می زند بر تارو پود هستیم

باز باران

در میان خواب شور انگیز من

بی قرارم می کند ،همچون سپند

باز باران

راه می یابد درون سر من

تا گشاید عقده دیرین من

باز باران

در میان دشت های بی کسی

می زند بر استخوان خستگی

برای خواندن ادامه این شعر به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:53  توسط باسط